تبليغاتX

< تقدیم به چشمای نازت

اشك تنها موجودي است كه چون از چشم مي افتد عزيز ميشود
نخستین نگاهی که مارو به هم دوخت
نخستین سلامی که در جان ما شعله افروخت
نخستین کلامی که دلهای ما رو به به بوی خوش آشنایی سپرد و به مهمانی عشق برد
پر از مهر بودی                      پر از نور بودم
همه شوق بودی               همه شور شودم
خوشا لحظه های که دزدانه از هم نگاهی ربودیم کتیبه عشق را ساختیم 
چه خوش لحظه های که هم و می خواستیم    را به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم

دو آوای تنها سرگشته بودیم
رها و آزاد در گذرگاه هستی             به سوی هم از دورها پرگشودیم         
چه خوش لحظه های که هم را شنیدیم  چه خوش لحظه های که از لبخند هم جون گرفتیم
چه خوش لحظه های که در پرده عشق      چو یک نغمه  شاد با هم شکفتیم   
چه شبها . چه شبها که همراه حافظ          در آن کهکشانهای  رنگین
در آن بی کران های سر شار همراه با عشق و وفا و صداقت و مهربانی
ز بسیار شوق و شادی نهفتیم
تو با آن صفای خدای     تو با آن دل سر شار از روشنای  از این خاک دور بودی
من آن مرغ شیدا در آن باغ بالنده در عطر و رویا
بر آن شاخه های فرار رفته تا  عالم بی خیال
چه مغرور  بودم             چه مغرور  بودم
من و تو چه  دنیای پهناوری آفریدیم  من وتو به سوی افق های ناشناخته پر گشودیم
من و تو ندانسته دانستیم      رفتیم و رفتیم و رفتیم
چنان شادو خوش و گرم و عاشقانه      که گفتی به سر منزل آزروها رسیدیم
دریغا و دریغا که ندانستیم دستی در این آسمانها چه ها که بر  لوح پیشانی ما نوشته اشت
 
دریغا
در آن قصه ها  غزلها نخوندیم                 که آب و آتش در آن همسرشتن  

فریب و افسون جهان   تو کور بودی ای دوست   و منم کر بودم ای دوست
از آن روزها آه عمر گذشته است
من و تو دگر گونه گشتیم  دنیا دگر گونه گشته است
در این روزگاران بی روشنایی  در این تیر شبهای غمگین 
که دیگر ندانی کجایم و ندانم کجای
چه با یاد آن روزها می نشینیم     چو باد تو رو پیش رو می نشانم
 
دل جاودانم و عاشقم را به دنبال آن لحظه ها می کشانم
اشکی به همراه این بیت ها می بارانم 
 
 
ای کاش سرنوشت جز این می نوشت ای کاش
 
نامه ای برای تو
 
نیمه شب است ....
خواب  بر بیداری مغلوب  ... و دوباره یاد تو بر همه ی افکارم غالب گشته.فکر تو که همیشه با آمدنش اشک را همراه دارد.
عزیز ترینم ، تا سر حد یک انفجار نا بهنگام ناراحتم
میدانم که تا روز دیدارت باید چندین بهار دیگر را سپری کنم.
میدانم که شاید سرنوشت ما آنطور که میخواهیم نباشد.
اینها را – و خیلی چیز های دیگر را – میدانم. ولی احساس میکنم شیون مدام شبانه ی من بالاخره آنچه را که میخواهم به من میدهد.
احساس میکنم آسمان هم میخواهد در اندوهم با من شریک شود. او هم ابر های سیاهش را برای یاری ام در دل خود گسترانیده . ابر ها هم میخواهند با من هم گریه شوند.
آسمان میگرید و بادها شیون کنان فریاد میکشند:بریز...!ای آسمان اشک بریز..
گویی آنها هم عظمت غم و اندوه قلبم را درک کرده اند.
.... و این گناه من نیست.گناه تو هم نیست.خودم هم نمیدانم باید چه کسی را مقصر کنم.شاید هم سرنوشت!!!
در چنین  روزهایی من نمیتوانم با این کلمات اندکی از غم واندوهم را کم کنم ولی فقط میتوانم بگویم :
به امید روزیکه نزدیکی دلها و دست ها و دیده ها فکر نامه را از سر هایمان بیرون کند.
        " تا کدامین پنجه بگشاید قبای صبح آن دیدار       
           عشق من
 MyHotComments.com : 8,000 Graphics and Pics
+ نوشته شده در  Thu 20 Sep 2007ساعت 6:40 AM  توسط اکبــــــــــــــــــــــــــــــــر  |